|
_____________________________________________________________________________ میدونی از چی میخوام بگم از چیزی که سالهاست دارم با خودم همه جا میکِشمش ، خیلی جاها به ضررم تموم شده میتونم بگه کمتر جایی بوده که ازش نفع ببرم از اینکه چرا اینقدر ساده ای تو چرا این قدر به اطرافیانت بها میدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چه قیمتی ؟؟هاااااان؟؟؟ چقدر جواب گرفتی !!! جز این نبوده که هر بار خار تر و کوچیکترت کردن بی تفاوت از کنارت رد شدن و انگار نه انگار تو زمانی کنارشون بودی از اینکه محبت کردن تا کی؟؟؟ تا کی تحمل کنی از محبتت از حس دوست داشتنت از حس همدردیت سوء استفاده کنن به نفع خودشون بعد بیخیالت بشن و برن اونقدر دور بشن که انگار اصلا وجود نداشتن کسی که ادعا رفاقت فابریکی میکرد باهات کسی که 5 سال لحظات شادی رو کنارش داشتی و البته ناراحت کننده و دعوا ولی هیچ وقت دورو بری هات نفهمیدن کسی که تو دانشگاه همه حسرت ارتباطتون رو داشتن کسی که بخاطرش خیلی اذست شدی خیل یحرفها شنیدی خیلی خار و کوچیک شدی به چه بهایی ؟؟؟!!! بهبهای دوستی به بهای اینکه اونو به عنوان دوست انتخاب کرده بودی اونم تورو ولی با یه بهونه کوچیک که خودش ایجاد کرد همه چی رو له کنه و بره اینو بگم برام نه اینکه مهم نباشه که رفته نه یعن یرفتن مهم نیست دیگه مهم این بود که همش تو همه این مدت دروغ گفت منو خار کرد احساس و غرورمو که خیلی براش گذاشته بودمو له کردو رفت میدونی نمیخوام بگم لیاقت منو نداشته چون شاید فکر کنی خودمو دست بالا گرفتم نه میگم من باید حواسم باشه که برای هر کسی که اومدو گفت رفیقتم و تا ا[ر هستم این همه بها خرج نکنی اینقدر محبت خرجش نکنی که از سادگیت سوء استفاده کنه همش تقصیر خودمه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی بازم اونقدر سادم و پای بند دلم و احساسم که باز در قبال همه حتی اونی که پشیزی محبتش نصیب من نشده محبت خرج میکنم آخه همون کسی که اون بالاس هواسش به همه هست خودش میدونه نیت من قصد من چیه میدونه اگه خلاف چیزی که گفته باشه عمل کنم بدجور چوبشو میخورم پس ادامه میدم ولی خدااااااا تو که میدونی .... "سیکرت بید" _____________________________________________________________________________ پی نوشت اول : تو===>خودمو گفتم "البته از این خودم ها خیلی زیاده" پی نوشت بعد اول : این روزها از بس تو مغزم دعوا و تشنجه که دیگه نمیدونم چرا نوشته هام اینقدر بی روح و خشن شده!!!! پی نوشت بعد بعد اول : یکی بیاد بهم بگه چرا ؟؟؟چرا اینجوری میشه؟؟؟؟بهم بگه چیکار کنم سنگ دل بشم ؟؟؟!!!!! یا همینجور ساده باشم مث حس یه بچه که به عروسکاش داره ساده و بی آلایش بی هیچ چشم داشتی + نوشته شده در 88/10/02 11:58 توسط سارا |
اونقدر عصبی و جوشی هستم که نمیدونم چه جوری دارم مینویسم وای که بعضی از آدما چقدر بیشعور و زبون نفهمن بابا وقتی دوست نداریم باهات رفت و آمد داشته باشیم وقتی نمیخوایم هی دم به دقیقه بیای و ریختتو ببینیم چه اصراریه ؟؟؟؟ هاااااااااااان بخدا موندم تو کارشون چرا فکر میکنن هر جا بخوان میتونن برن و خودشون رو به اصطلاحی بندازن هااااااااااا بابا وقتی تو یه جمعی جایی نداری چرا با زور میخوای خودتو جا کنی بقیه مثل تو بیکار نیستن که میای از کارو زندگی میندازیشون چرا میخوای خودتو نشون بدی ، چرا هی میخوای بگی که هستی خوب فهمیدیم هستی بسه دیگه پاشو جولو پلاستو جمع کن برو میدونی حسم چیه نسبت به تو ، تویی که اینجوری هستی اینه که میخوام سر به تنت نباشه حالم ازت بهم میخوره ، تحمل دیدن حتی ثانیه ای ریختتو ندارم _____________________________________________________________________________ آپارتمان نشینی هم این همه دردسر داره کجایی خونه قدیمی دلم برای حیاطمون ، آسایشش تنگ شده وای که چه ثانیه هایی داشتیم اونجااااا آرامش ، خوشی و شادی الان 4 ساله این رنگو دیگه نمیبینم تو زندگیمون با وجود افرادی که شعور و فهم آپارتمان نشینی رو ندارن خوب بابا درک و فرهنگ آپارتمان نشینی نداری نیا خوب برو تو کارتون بخواب ولی نیا آسایش بقیه رو هم بهم نزن حالا اگه بفهمن ____________________________________________________________________________ پی نوشت اول : خیلی تند رفتم ولی خوب خیلی جوشی بودم پی نوشت بعد اول : شاید منم از نظر خیلی ها اینجوری باشم نمیدونم ولی خوب سعی کردم چون خودم بدم میاد از این اخلاق خودمم اینجوری نباشم ولی خوب باید از اطرافیان پرسید پی نوشت بعد بعد اول : اینبار اونقدر بی احساس نوشتم که خودمم با خوندنش موندم ولی خوب همیشه نمیشه لطیف بود !!! + نوشته شده در 88/09/25 14:35 توسط سارا |
گریان نمی مانم خندان برای ورودت ای عشق وقتی که به یادت می افتم به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور میکنم ، یک بار ... نه صدها بار ... وجودم را سراسر عشق فرا میگیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود ... تنها می گویم : همیشه در قلب منی تو می دانم که باز خواهی گشت ... می دانم ! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی... به یاد او و تقدیم به او ... + نوشته شده در 88/08/29 16:5 توسط سارا |
باز کن پنجره ها را ، که نسیم روز میلاد اقاقی ها را ، جشن میگیرد ، و بهار ، روی هر شاخه ، کنار هر برگ ، شمع روشن کرده است ، * همه ی چلچله ها برگشتند ، و طراوت را فریاد زدند ، کوچه یک پارچه آواز شدست ، و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است . * باز کن پنجره را ، ای دوست ، هیچ یادت هست ؟ که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟ برگ ها پژمردند ؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟ * هیچ یادت هست ؟ توی تاریکی شب های بلند ، با سرو سینه ی گل های سپید سیلی سرما با تاک چه کرد ؟ نیمه شب ، باد غضبناک چه کرد ؟ هیچ یادت هست ؟ * حالیا معجزه ی باران را باور کن ، و سخاوت را در چشم چمنزار ببین ، و محبت را روح نسیم ، که در این کوچه تنگ ، با همین دست تهی ، روز میلاد اقاقی ها را ، جشن میگیرد ! * خاک ، جان یافته است تو چرا سنگ شدی ؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟ باز کن پنجره ها را . . . و بهار را باور کن !
+ نوشته شده در 88/08/29 15:52 توسط سارا |
+ نوشته شده در 88/07/25 23:35 توسط سارا |
|
| ||||||